چند تا جملی ه قشنگ عاشقانه و عارفانه آوردم :
1. در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند در را گشودم روی او دیدم غم است در می زند ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند
2. زندگی عشق است عشق افسانه نیست آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست عشق آن نیست که کنارش بشکنی عشق آن است که تو یادش می کنی.
3. برای عشق تو حاضرم زنبور شوم تا اگر کسی تو را اذیت کرد نیش بزنم و از عشق تو بمیرم .
4. دوستی مثل ایستادن روی سیمان خیسه هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر میشه .
5. قلب ما آدما مثل یه جزیره ی دور افتاده میمونه مهم نیست کی و چه زمانی برای اولین بار واردش میشه مهم اونیه که برای همیشه درون جزیره باقی میمونه و هیچ وقت جزیره رو ترک نمیکنه.
6.دوستس مثل ایتادن زیر بارونه بعضی ها برای اینکه خیس نشوند برای یکدیگر چتر باز می کنند ولی بعضی ها هم برای دیگری چتر میشوند .
7.تو این دنیا هیچ چیز موندگار نیست مثل مادر پرد دوست معلم و ... تنها اون محبت و عشقیه ئکه بین اونها بوده برای همیشه باقی میمونه.
8.همیشه وقتی ازم میپرسیدن منو چند تا دوست داری یه عدد بزرگ میگفتم ولی اگه تو الۀن از من بپرسی منو چند تا دوست داری میگم یکی میدونی چرا چون همه ی چیزای خوب یهدونه اند مثل مادر پدر دوست خواهر تو و...
9. اگه یه روز یه پروانه نشست روی شونه هات اونو از خودت دور نکن چون من آدرس زیبا ترین گل دنیا رو بش دادم .
10.خوش بختی مثل یه توپ میمونه وقتی داره قل میخوره و میره میدویم دنبالش ولی وقتی میایسته بهش لگد میزنیم .
11.خوشبختی مثل پروانه میمونه وقتی میریم دنبالش میدویم فرار میکنه ولی وقتی میشینیم خودش میاد پیشت.
خب دیگه واسه ی این دفعه بسه دفعه ی بعدی سعی میکنم بیشتر بنویسم پس تا آپ بعدئی خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط آتیش
|
آخرین روز زندگیم چه زیباست
روزی که به آغوش آن همیشه مهربان بپیوندم
روز رفتن چه زیباست
آنگاه که جز پرندگان دگر کسی نیست که تابوتم را رهسپار عرش نماید
روزی که می روم همه از من آسوده و من از همه
آنگاه که آسمان آغوش بازش را برایم باز کند، آغوش زمین رهایم خواهد کرد
منتظر آن روزم که بی صبرانه دنیا را ترک گویم
جام زهری که از نوشیدن شراب زندگی برایم گواراتر است
روی سنگ نشانی که بر اوج تابوتم می گذارند خواهند نوشت:
زنگیش تلخ
سرد
و اندوهبار گذشت...
نه زنده بودنش توفیری به حال اطرافیانش داشت و نه نیستیش
شبش پر از اندوه ماه و سحرش بی نگاه ناز نسترنش گذشت
قصه ی زندگیش ناباوری بود و سردی هر آنکه بر او تکیه کرد
ترانه اش از نسیم یارش پر شد و از عشق یارش تهی
در آخر می نویسند:
خورشید و ماه را برای طلب بخشش بر سر مزارش بخوانید که شرمش می
شود از آنچه کرده
او با بغض های قدیمی
زخم های رنگین
دل خونینش و پر و بالی بسته
لب فرو بست
خندید...
درونش را پر گریه ساخت
و فقط گریه کرد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط آتیش
|
مـــاه مـن غــصه نـخور زنـدگي جــذر و مـد داره
دنــــيامـون يـــه عـــــالمه، آدم خــوب و بـد داره
ماهُِ من غصه نخور همه کـه دشـمن نمي شن
هــــمه کـه پــــر ترک مــث تـو و مــن نمي شن
مــاه مــن غــصه نـخور مــــثل مــــاها فـــــراوونه
خيلي کم پيدا ميشه کسـي رو حرفش بمونه
مــاه مـن غــصه نـخور، گــــريه پــــــــناه آدماس
تـــر و تــــازه مـوندن گـل، مال اشک شـبنماس
مــاه مـن غـصه نخور، زندگي خوب دارهو زشت
خـــدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت
مـــاه مـن غـصه نـخور، پــنجرهمون بــازه هــنوز
بـــاغـچهمون غــرق گـلاي عــاشق نــازه هــنوز
ماه من غـصه نخور،باز داره فصل سيب ميشه
ميدونم گــاهي آدم، تو وطـنش غريب ميشه
مــاه مـن غـصه نـخور، مـــاها کــه تب نميکنن
مــاها کـــــه از آدمـــــــا کــمک طـــلب نميکنن
مــاه مـن غـصه نـخور، شــمدونـــيا صــورتي ان
دلايــي کــه بشـکنن چون عـاشقن قـيمتي ان
ماه من غصه نخور، سبک ميشي بـارون بياد
تــوي عــاشقي بــايد نترســيد از کـــم و زيــــاد
مـاه مـن غـصه نـخور، خـــاطره هـــامون کودکن
تــوي ايـن قـــــصه دلا يـه وقـــــتايي عـروســکن
مــاه مــن غـصه نـخور، بـازي زمين خوردن داره
کــــار دنـــــــيا هــــمينه، تـــــولد و مــــردن داره
مــاه مـن غـصه نـخور، تــاب بـــازي افتادن داره
زنـــدگي شــکستن و دوبــــاره دل دادن داره
مــاه مـن غـصه نـخور، گــــلا مـــيان عــيادتت
بـــه نــتيجه مـــيرسه آخــــــر يـه روز عــبادتت
مـاه مـن غـصه نـخور، خــيليا تـــنهان مـث تـــو
خــيليا بـا زخـماي عـاشـقي آشنان، مـث تـــو
مـاه مـن غـصه نـخور، زنــدگي بيغم نميشه
اوني کـه غـــصه نداشــته بـاشـه، آدم نميشه
مـاه مـن غـصه نخور، حـــــافظ واست وا ميکنم
شـــعراشـو ميخـونـم و تــــو رو مـــداوا ميکنم
مـاه مـن غـصه نـخور، دنــــــــيا رو بسپار به خدا
هـــردومون دعـــــا کنيم، تــو هم جـدا، منم جدا
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
سال نو مبارک
با رسیدن سال نو دل ما هم باید یه جورایی به عید وصله بخوره چه جوری بگم که ساده بیان کرده باشم . آهان . مثل رودخانه ی دل هامون که در زمستان یخ زده بود و با فرا رسیدن فصل بهار دوباره به خروش درآمد و ما نباید بگذاریم این خروش ما را بی بهره بگذارد و باید کینه های سال گذشته را که در دلت مانده را به آب روان آن رودخانه بسپاری و بگذاری تا بی انتها ببرد. ما باید از لحظه لحظه ی عمرمون استفاده کنیم و از آن بهره مند شویم زیرا شاید سال دیگر جایت برای همیشه در کنار سفره ی ۷ سین خالی بماند و چه خوب می شود که گلدان یادگاری خود که کنار سفره می گذارند مملو از گلهای خوبی و مهربانی باشد . بعضی ها نمی دانند که سوار بر قطار زمانند و هنوز ایستگاهی برای خود مشخص نکرده اند .
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
يه لنگه كفش پير و درب و داغون
افتاده بود يه گوشه ي خيابون
هيشكي اونو يه لحظه پاش نمي كرد
هيشكي يه لحظه هم نگاش نمي كرد
مي گف كه تنهايي و بي پناهي
يه روز به آخر برسه الهي
يه لنگه كفش پاره
بي كس و بي ستاره
افتاده زار و گريون
يه گوشه ي خيابون
شب بود و شب گردي بارون و باد
رد شدم و چشام به چشماش افتاد
ديدم كه زخماش همه از غربته
مثل خودم خسته و بي طاقته
ديدم و گفتم كه نبايد نشست
طلسم تنهاييشو بايد شكست
يه لنگه كفش پاره
بي كس و بي ستاره
افتاده زار و گريون
يه گوشه ي خيابون
رفتم و گفتم كه چرا نشستي
تلف نكن عمرتو دستي دستي
درسته كه از همه تنها تري
اسير اين درداي زجر آوري
كفشاي غيرتو بايد پا كني
بگردي و لنگتو پيدا كني
يه لنگه كفش پاره
بي كس و بي ستاره
افتاده درب و داغون
يه گوشه ي خيابون

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
سلام دوستان من امیدوارم که خرم و سربلند باشید.
دوست داشتم زدتر از اینا آپ کنم اما ....................نذاشتند.
منظورم ننه بابا نیست یکیه یه بنده خدایی.
۱ دی امتحانام شروع میشه از اون موقع به بعد من باید درس بخونم و تا دو هفته شایدم زودتر.
حالا آخرین آپم می کنم تا بعد البته شاید جمعه بیام شما بیاید:
پرواز در اوج عشق زیباست
عشق را با تو معنا کردم
نگذار معنای زنده بودن فراموشم شود
نگذار عشق را پرتاب کنم
نگذار این حس زیبا تمام شود
نگذار تنها شوم
نگذار بی یار شوم
نگذار در اوج قربت بمیرم
شاید تکراری باشد اما
"اما عشق ینی همه چیز"
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
سلام:
خوب هستید .بمیرم واسه هر کی درس میخونه {از جمله خودم}
دلم واسه خود بدبختم می سوزه.
آخه هر کی بود با دیدن این همه درس سکته ی کامل می زد.
ریاضی که قربونش برم.فارسی بد نیست.علوم یه چیزی تو مایه های بدبختی....
حالا زیاد دلتون نسوزه این یک چهارم از بیچارگیهامه .
بقیشو واسه حفظ آبرو نمیگم
در کل بد نیست
میرم درس بخونم تا از اون ۰ خوشگلا نگیرم.




این گلها رو بذارید سر مذارم یه فاتحه هم بدید
+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
چرا...
سلام دوستان عزیزم چند روز پیش یکی از دوستان قدیمیم که خیلی باش صمیمی بودم بم یه
تهمت زد و الکی الکی بام قهر کرد.
حالا من می خوام ازتون بخوام یه راه حل جلو پام بذارید که باش آشتی کنم.
با تشکر: آتیش
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط آتیش
|
سلام دوستان این وبلاگ:
دیگه مهرماه شروع شده و سرم خیلی شلوغ یه هفته یه بار میام وبلاگ. ما هم مثل بقیه باید درس
بخونیم .خلاصه اگر دیر به دیر او مدم یا سر نزدم ناراحت نشید و امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید
برای همه ی شما عزیزان آرزوی سر بلندی دارم و امیدوارم در درسهایتان موفق باشید .
اگر بدی حرف بدی زدیم که ناراحت شدید معذرت می خوام و امیدوارم منو ببخشید.
کبوتر گفت اگر پیشم نمانی فرا موشت کنم تا به همیشه
گفتمش او را به گریه کبوتر جان بی وفایی تقصیر من نیست
رسم زمونه بی وفا کرده خوب را اگر مهربانم بوده باشی تو را فراموش می کنند مانند بدها
اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم
اگر اعمال خویش را نانوشته گذاشتیم و رفتیم بدان این زمانست که خنجر میزند برروی زخمها
خلاصه ما که رفتیم





+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط آتیش
|